تبلیغات
شُبیر علیه السلام - آبرومندی و منزلت الهی امام حسین (ع) - شرافت تبار
 
درباره وبلاگ


تا آفتاب از حرکات تو می وزد از سمت سیب ، عطر صفات تو می وزد . دل می دهیم ، پنجره را باز می کنیم باران گرفته ، یا کلمات تو می وزد ؟ دل می شویم ، محض تپیدن به پای تو در خاک کوچه ای که حیات تو می وزد اینکه چقدر بوی شهادت ، چقدر صبح اینکه چقدر از نفحات تو می وزد ! امشب بهار می دمد از خون روشنت فردا بهشت از برکات تو می وزد . من ایستاده ام به تماشای زیستن جایی که موج موج فرات تو می وزد و با هر اذان به یاد همان ظهر چاک چاک گیسوی خون چکان صلات تو می وزد . کشتی شکستگان تو را بیم موج نیست ،آنجا که بادبان نجات تو می وزد

مدیر وبلاگ : عبرات
روایت هایی که در ذیل می آید، حکایت از بلندی مقام و منزلت امام حسین(ع) دارد و نشان می دهد که طاغوتیان و نیروهای تبلیغاتی بنی امیه چه اندازه تلاش کردند تا با وجود این منزلت بلند الهی فرزند پیامبر(ص)، میان او و مردم جدایی بیندازند و موجبات شهادتش را فراهم سازند.

پیامبر خدا(ص) فرمود: (همانا خدا از میان فرزندان اسماعیل، کنانه را و از کنانه، قریش را و از قریش، بنی هاشم را و از بنی هاشم، مرا برگزید.)[1]

همچنین فرموده است: خدا زمین را دو نیمه کرد و مرا در بهترین نیمه آن قرار داد. سپس آن نیمه را سه قسمت کرد و مرا در بهترین ثلث آن قرار داد. آن گاه از میان مردم، عرب را برگزید و از عرب، قریش را و از قریش، تیره بنی هاشم را و از بنی هاشم فرزندان عبدالمطّلب را واز فرزندان عبدالمطّلب مرابرگزید.[2]

نیز آن حضرت فرموده است که جبریل به وی گفت:(شرق و غرب زمین را زیر و رو کردم و فرزندان هیچ پدری را بهتر از فرزندان هاشم نیافتم)[3]

از نشانه های منزلت والای امام حسن(ع) و امام حسین(ع) این است که بهترین جد و جدّه؛ و پدر و مادر؛ و عمو و عمه؛ و دایی وخاله را دارند و همگی اهل بهشت اند.

ابوسعید خُدْری گوید: (در محضر پیامبر خدا (ص) سرگرم گفت وگو بودیم. در این حال متوجّه شدیم که حضرت پیوسته به چپ و راست نظر می افکند. ما که چنین دیدیم برخاستیم. به در خانه که رسیدیم، ناگهان حضرت فاطمه(س) وارد شد. علی(ع) خطاب به وی گفت: چرا در این ساعت روز بیرون آمده ای؟ گفت: حسن و حسین را از بامداد گم کرده ام و گمان می کردم، نزد پیامبر خدا(ص) باشند. گفت: برگرد و اجازه ورود مخواه که این ساعت، هنگام رفتن نزد ایشان نیست. پیامبر با شنیدن گفت وگوی علی و فاطمه با لباس عادی بیرون آمد و گفت: ای فاطمه! در این ساعت روز چرا بیرون آمده ای؟ گفت: یا رسول اللّه پسرانت، حسن و حسین، بیرون رفته اند و تا این ساعت آن ها را ندیده ام. گمان می کردم که نزد شما باشند و اینک سخت هراسانم. فرمود: ای فاطمه! خدای  عزّوجلّ  نگهدارشان است و سرپرست و نگهبان آن دو است و جای ترس نیست. دخترکم! برگرد. ما خود به جست وجوی ایشان می رویم. فاطمه(س) به خانه بازگشت و پیامبر(ص) و علی(ع) هر کدام از سویی آغاز به جست وجو کردند، تا این که درون حصاری آنان را یافتند، در حالی که گرمای آفتاب چهره شان را سوزانده بود و هر کدام سعی می کرد دیگری را از تابش آفتاب حفظ کند. با دیدن آنان، بغض گلوی پیامبر(ص) را گرفت و در آغوش شان گرفت و بر روهاشان بوسه زد، سپس حسن را بر شانه راست و حسین را بر شانه چپ نهاد و در حالی که از شدّت داغی شن ها به سختی گام برمی داشت، راضی نشد فرزندانش پیاده بروند و بدین گونه از آنان حفاظت نمود.[4]

سلمان (فارسی ) گفته است: نیمروزی در حضور پیامبر خدا(ص) نشسته بودیم که امایمن آمد و گفت: یا رسول اللّه! حسن و حسین گم شده اند. پیامبر(ص) فرمود: (برخیزید و فرزندانم را جست وجو کنید) پس هر یک از ما به سویی رفت و من به همان سویی روانه شدم که پیامبر(ص) رفت. رفتیم تا به پای کوهی رسیدیم و ناگهان حسن (ع) و حسین (ع) را دیدیم که یکدیگر را در آغوش گرفته اند و ماری که گویی از دهانش آتش بیرون می آمد، در کنار آن دو بر روی دمش ایستاده بود. پیامبر(ص) سوی مار رفت. حیوان با دیدن پیامبر(ص) تعظیم کرد و به سرعت در لانه اش خزید. سپس پیامبر(ص) نزد آن دو رفت و جداشان کرد و دست بر سر و روشان کشید و گفت: (پدر و مادرم فداتان ای عزیزان درگاه خداوند) سپس یکی را بر دوش راست و دیگری را بر دوش چپ نهاد و راه افتاد. گفتم: (خوشا به حالتان، چه مرکب خوبی دارید!) پیامبر(ص) فرمودند: (ایشان هم سواران خوبی هستند و پدرشان از این دو نیز بهتر است ).[5]

اسحاق بن ابوحبیبه، خدمتگزار پیامبر خدا(ص) گوید که مروان بن حکم در بیماری قبل از مرگ ابوهریره، به عیادت وی رفت و گفت: در تمام دوران دوستی مان، هیچ عیبی در تو نیافته ام، مگر این که حسن و حسین (ع) را دوست می داری! ابوهریره نشست و گفت: روزی با پیامبر خدا(ص) بیرون رفته بودیم. میان راه، صدای حسن و حسین (ع) را شنید که همراه مادرشان بودند و می گریستند و حضرت با شتاب رفت، تا به آنان رسید. آن گاه رو به سوی مادرشان کرد و گفت: (فرزندانم را چه شده است؟ گفت: تشنه اند. پس حضرت در طلب آب دست به مشکی برد. اما در آن روز آب کمیاب بود و مردم نیز به دنبال آب بودند. حضرت بانگ زد: آیا هیچ کدام از شما آبی همراه دارد؟ همه دست به تنگ مرکب ها بردند و آب مشک ها را امتحان کردند، امّا قطره ای از آن یافت نشد. آن گاه پیامبر(ص) به فاطمه (س ) گفت: یکی شان را به من بده و او چنان کرد. حضرت کودک را گرفت و بر سینه فشرد، در حالی که او همچنان نا آرام بود و می گریست. آن گاه زبانش را در دهان او قرار داد و او شروع به مکیدن کرد تا آرام گرفت، و دیگر هیچ گریه ای از او نشنیدم. ولی دیگری همچنان می گریست. حضرت فرمود: دیگری را نیز به من بده! و او چنان کرد. پیامبر(ص) با وی نیز همان رفتار را کرد. با این کار هر دو ساکت شدند و دیگر هیچ صدایی از آنان شنیده نشد. آیا با آنچه من از پیامبر خدا(ص) دیده ام، نباید آن دو را دوست بدارم؟[6]

اسحاق بن سلیمان هاشمی گفته است: روزی از پدرم شنیدم که می گفت: نزد هارون الرشید بودیم. سخن از علی بن ابی طالب (ع) به میان آمد. هارون گفت: عامّه مردم می پندارند که من علی و فرزندانش را دشمن می دارم. به خدا سوگند! نه چنان است که می پندارند و خدا از شدّت دوستی من نسبت به علی و حسن و حسین (ع) آگاه است. آن گاه به نقل از نیاکانش این سخن را از ابن عباس برای ما نقل کرد: روزی در محضر پیامبر خدا بودیم که حضرت فاطمه گریان از راه رسید. پیامبر(ص) گفت: پدر به فدایت، از چه می گریی؟ گفت: حسن و حسین (ع) بیرون رفته اند و نمی دانم کجایند. گفت: دخترکم! گریه مکن. زیرا آفریدگارشان از من و تو به آنان مهربان تر است. سپس دست ها را بلند کرد و گفت: (بار خدایا! چه در خشکی باشند و چه در دریا، به سلامت بدارشان! ) در این هنگام جبریل (ع) فرود آمد و گفت: (ای محمد، اندوه به دل راه مده که آن دو در دنیا و آخرت اهل فضیلت اند، و پدرشان از آن دو نیز بهتر است؛ ایشان در کوی بنی نجّار خوابیده اند و خدا فرشته ای را نگهبان شان کرده است. )

پیامبر(ص) و یاران برخاستند و رفتند تا به آن کوی رسیدند و حسن و حسین را دست در آغوش یکدیگر در خواب دیدند و فرشته ای را ماءمور آن دو یافتند که بالی را در زیر بدن شان نهاده و بال دیگر را سایبان شان کرده بود. پس پیامبر(ص) خم شد و آن دو را بوسید تا بیدار شدند. آن گاه حسن را بر شانه راست و حسین را بر شانه چپ نشاند. سپس در حالی که جبرئیل هم با ایشان بود از کوی بیرون آمدند. در این هنگام رسول خدا(ص) فرمود: (من شما را حرمت می نهم همان طور که خدای متعال شما را حرمت نهاده است. ) در راه، ابوبکر به حضرت رسید و گفت: (یا رسول اللّه! افتخار بردن یکی از کودکان را به من بدهید. ) فرمود: (سوارانی نیکویند و بر مرکبی نیکو سوارند. ) پیامبر(ص) به همان حال رفت تا به مسجد رسید و به بلال فرمود تا مردم را فرا بخوانَد. مردم در مسجد گرد آمدند و پیامبر(ص) در حالی که آن دو را بر دوش داشت ایستاد و گفت: (ای گروه مسلمانان! آیا شما را به بهترین مردم از نظر جد و جدّه رهنمون شوم؟ ) گفتند: (بلی یا رسول اللّه. ) فرمود: (ایشانند: حسن و حسین که جدّشان پیامبر خدا(ص) سرور پیغمبران و جدّه شان حضرت خدیجه سرور زنان جهان است. ) باز فرمود: (آیا شما را به بهترین مردم از لحاظ پدر و مادر رهنمون شوم؟ ) گفتند: (بلی یا رسول اللّه. ) فرمود: (حسن و حسین اند که پدرشان علی بن ابی طالب و مادرشا: Nدایی شان بهشتی است و خاله شان بهشتی است و هر کس آن دو را دوست بدارد، بهشتی است و هر کس دشمنشان بدارد، دوزخی است. )

پدرم سلیمان ادامه داد: هارون الرشید حدیث را در حالی برای ما نقل می کرد که اشک در چشمانش حلقه زده و بغض گلویش را گرفته بود.[7]

پی نوشت ها:
[1] الطـبـقـات الكـبـرى ، ابـن سـعـد، مـحـمـد، 1/20، دار صـادر، بـیـروت ، اوّل ، 1903 م ؛ بیهقى ، 1/165 ؛ مسلم ، 4/1782 .
[2] الذریّة الطاهرة ، دولابى ، محمد بن احمد، 169 ؛ مؤ سسه نشر اسلامى ، قم ، 1407 ق ؛ الفـضـائل ، ابـن حـنبل ، 132، تحقیق سید عزیز طباطبایى ، چاپخانه خیّام ، قم ؛ كتاب السنة ، عمرو ابن ابى عاصم ، 618، المكتب الا سلامى ، بیروت ، سوم ، 1413 ق ؛ بیهقى ، 1/176 .
[3] الذریّة الطاهرة ، دولابى ، محمد بن احمد، 169 ؛ مؤ سسه نشر اسلامى ، قم ، 1407 ق ؛ الفـضـائل ، ابـن حـنبل ، 132، تحقیق سید عزیز طباطبایى ، چاپخانه خیّام ، قم ؛ كتاب السنة ، عمرو ابن ابى عاصم ، 618، المكتب الا سلامى ، بیروت ، سوم ، 1413 ق ؛ بیهقى ، 1/176 .
[4]  مـنـاقـب الامام على بن ابى طالب ، ابن مغازلى ، على ، 301،دار الاضواء، بیروت ، دوم ، 1412ق .
[5]  المعجم الكبیر، سلیمان بن احمد طبرانى ، 3/65 ؛ ترجمة الامام الحسین (ع)، ابن عساكر، عـلى ، 110 ؛ تـرجـمـة الامـام الحـسـن (ع)، ابـن عـسـاكـر، عـلى ، 93 ؛ سبل الهدى والرشادة ، محمد بن یوسف صالحى شامى ، 7/187، مصر، 1406 ق ؛ معجم الشیوخ ، محمد بن جمیع صیداوى ، 266، مؤ سسة الرسالة ، بیروت ، دوم ، 1407 ق .
[6]   المعجم الكبیر، 3/50 .
[7]  الطـرائف ، سـیـد بـن طـاووس ، 91 ،مـطـبعة الخیّام ، قم ، 1400 ق ؛ فرائد السمطین ، ابـراهـیـم بـن مـحـمـد جـویـنـى ، 2/91، مـؤ سـسـة المـحـمـودى ، بـیـروت ، اول ، 1398 ق ؛ ابـن عـسـاكـر، 112، 135 ؛ كـفایة الطالب ، گنجى ، محمد بن یوسف ، 419 ؛ مطبعة الحیدریة ، نجف ، دوم ، 1390 ق ؛ طبرانى ، 3/67 ؛ ثمرات الا سفار، امینى ، 2/32 ،خطى ؛ مـنـاقب آل ابى طالب ، ابن شهر آشوب ، 4/27، انتشارات علاّمه ، قم ؛ ذخائر العقبى ،احمد بن عـبـداللّه طـبـرى ، 130 دار الكـتـب العـراقـیـة ، كـاظـمـیـة ، 1387 ق ؛ كـنـز العـمـّال ، مـتـّقى هندى ، على بن حسام 12/118، مؤ سسة الرسالة ، بیروت ، پنجم ، 1405 ق ؛ تذكرة الخواص ، ابن جوزى ، یوسف ، 234، مطبعة الحیدریة ، نجف ، 1383 ق ؛ تهذیب تاریخ دمشق الكبیر، ابن عساكر، على بن حسین ، 4/320، دار المسیرة ، بیروت ، دوم ، 1399 ق .
منبع : سرشك خوبان در سوگ سالار شهیدان؛ محمد باقر محمودی.


نوع مطلب : امام حسین (ع)، 
برچسب ها : ثارالله، شرافت انسانی، تبار، پیامبر(ص)،
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
امکانات جانبی